برجستهترين انسانگرايان فرانسوي مورد نظر دو شخص مذكور، گونتيهكُل1 (حدود 1351 ـ 1418)، لوران دو پرِميِه فِه (وفات: 1418)، ژاك دو نوويون (وفات: 1411)، نيكولا دو بِي (وفات:1419)، ژان مورا (برآمدنش پايان سدهٴ چهاردهم) بودند. اينان افراد برجستهاي بودند، ولي هيچكدام حتي كلمانژ به پاي بهترين ايتالياييان نميرسيدند.2 آنان آثار سيسرون، ويرژيل، ترنس، هوراس، سالوست، ليوي و حتي موٴلفان مسيحي از قبيل كيپريانوس (حدود 200 ـ 258) و لاكتانتيوس (وفات: حدود 325) را ميخواندند؛ آنان به صورتي ناقدانه و با لذت مطالعه ميكردند. در هواي تازهاي كه از روم باستان ميوزيد، با لذتي آشكار نفس ميكشيدند.
كلمانژ قادر به توصيف آن لذت بود و با شيوايي كميابي به ستايش از هنرهاي آزاد پرداخت.
عجيب است كه انسانگرايي آنان بهصورت استعداد استفاده از زباني هرزه و نثار آبدارترين توهينها به رقيبانشان نمايان شد.3 نمونهٴ آن ژان دو مونتروي است كه خطاب به آمبروجو دي ميلي ميگويد: ((هارترين سگ، بيارزشترين جلاد، ديوانهٴ فراري ...))4. انسان دوست دارد بداند آمبروجو جواب اين تعارفات را چگونه داده است. يك انسانگراي واقعي سعي داشت هنر ناسزاگويي خود را به نمايش بگذارد؛ اين نوعي تمرين ادبي و همچنين نوعي تخليهٴ احساسي بود.
احتمالاً پس از يك دور ناسزاگويي، اندكي حالش بهتر ميشد و كمتر احساس خصومت ميكرد.
عجيب نيست كه انسانگرايي در ايتاليا درخشانتر از فرانسه بود، زيرا فضاي دربارهاي ايتاليا خيلي مساعدتر از دربارهاي فرانسه بود. در فرانسه حامياني براي شعر و سخنوري وجودداشت، مانند ژان دو بِري و گاستن فبوس. ولي امراي ايتاليايي در همان رديف، بيشتر و با حميتتر بودند و به عظمت و كارهاي خطير عشق فراوانتري داشتند. ميشد از آنان انتظار داشت مروج انسانگرايي باشند، كه فن بيان جديدي بود ــ نه بيان حقيقت (به صورتي كه دانشمندي از آن ميفهمد)، بلكه بيان خويشتن ــ ، شعر، خطابه و نمايش. بيهوده نبود كه ايتاليا دو قرن بعد مهد اپرا شد و كلوديو منتهوردي همميهن پترارك و بوكاچيو بود.
انسانگرايي را بيشتر دربارها ترويج كردند تا دانشگاهها. البته كلمانژ و نوويون با دانشگاه پاريس مربوط بودند، ولي اغلب انسانگرايان درباري بودند تا استاد. كلمانژ، يعني بزرگترين